محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
668
تاريخ الطبرى ( فارسي )
فيمون نام داشت ميان آنها ظهور كرد و بدين خويش خواند و پيرو آن شدند . هشام گويد : و چون زرعهء ذو نواس پيرو دين يهود شد نام يوسف گرفت و همو بود كه در نجران گودال بكند و نصارى را بكشت . از وهب بن منبه يمنى روايت كردهاند كه رواج دين عيسى در نجران بسبب يكى از پيروان آن بود كه نام فيميون داشت و مردى پارسا و كوشا و زاهد و مستجاب الدعوه بود و در دهكده ها همى گشت و چون در دهكده اى او را مىشناختند سوى دهكدهء ديگر مىرفت كه او را نشناسند و از كسب خويش روزى مىخورد كه بنا بود و كار گل مىكرد و يكشنبه را گرامى مىداشت و به روز يكشنبه كار نمىكرد و سوى بيابان مىشد و تا شب نماز مىكرد . فيميون در يكى از دهكده هاى شام نهان بود و به كار خويش مشغول بود كه يكى از مردم آنجا به نام صالح او را بشناخت و چنان او را دوست داشت كه هرگز چيزى را مانند وى دوست نداشته بود و هر كجا مىرفت به دنبال وى بود و فيميون از او بى خبر بود تا يك بار كه به روز يكشنبه مثل هميشه به صحرا شد و صالح از دنبال او رفت و فيميون ندانست و صالح به جايى نشست كه او را مىديد اما از وى نهان بود و فيميون به نماز ايستاد و در آن اثنا كه نماز مىكرد ، اژدهايى كه مار هفت سر بود سوى وى آمد و چون فيميون او را بديد نفرين كرد و مار بمرد و صالح كه آن را ديده بود ندانست چه شد و بر فيميون بيمناك شد و بانگ برآورد كه اى فيميون اژدها آمد و او توجه نكرد و به نماز خويش پرداخت تا فراغت يافت و شب شد و برفت و بدانست كه او را شناختهاند و صالح بدانست كه فيميون وى را ديده و با او سخن كرد كه اى فيميون ! خدا داند كه هرگز چيزى را مانند تو دوست نداشتهام و مىخواهم كه مصاحب تو شوم و هر كجا روى با تو باشم . فيميون گفت : چنان كه خواهى . كار من اينست كه مىبينى اگر پندارى كه تاب آن دارى بيا .